تبلیغات
بی انتها
شنبه 8 آبان 1389

Halloween

   نوشته شده توسط: فایی    

این هفته قراره کلی بهمون خوش بگذره ، نمی دونم با جشن ها و شادی ها و مراسم خاص اینا میشه مچ شد یا نه اما دلم می خواد دیگه به هر بهونه ای شاد باشیم بر عکس ایران که ...
این هفته همه جا بوی مراسم هالووین میده، من پارسال همچین روزی رفتم ایران و واسه همین اصلا خبر ندارم که چه اتفاق هایی افتاد، اما خوب امسال کلی واسه دیدن قیافه های ترسناک و کارتونی آدم های این شهر روز شماری می کنم هر چند که واقعا از دیدن بعضی از این ماسک ها و گریم ها واقعا وحشت می کنم 
میگن حکایت این مراسم اینه که در زمان های قدیم این روز رو برای مرده ها یا همون رفتگان اختصاص دادن تا براشون دعا بخونند و یادشون رو زنده کنند و چون اعتقاد این بوده که روح مرده حاضر میشده و به خونه اش بر می گشته ، مترسک یا نماد های ترسناکی رو هم در جلوی درب خونه و پنجره ها می گذاشتند تا ارواح خبیث مزاحم مراسم روحانی اون ها نشن.( البته این حکایت عامیانه ی موضوع بود و اصلش رو در پایین آوردم.)







جشن هالووین که از دوهزار سال قبل تاکنون در چنین روزی میان غربیان برگزار می‌شود، بیان کننده اعتقاد پیشینیان آنان به جهان آخرت است. آخرین روز ماه اکتبر (نهم آبان ماه) زمان برگزاری یکی از جشن‌های مذهبی در کشورهای اروپایی و آمریکایی است که به نام هالووین (Halloween) یعنی روز همه مقدسین معروف است. بنیانگذاران این جشن قوم سلتی بودند که سال‌ها پیش از میلاد مسیح در ایرلند و شمال فرانسه زندگی می‌کردند. به روایت این قوم آغاز سال میلادی اول نوامبر است و با این اعتقاد آخرین شب سال یعنی سی و یکم اکتبر را زمان یادآوری از ارواح درگذشتگان قرار دادند و به این ترتیب جشنی برپا می‌کردند، همگی دور هم جمع می‌شدند، آتش می‌افروختند، قربانی می‌کردند و هر کس هر غذایی داشت با دیگران قسمت می‌کرد و همگی بر سر یک سفره می‌نشستند چراکه بر این باور بودند که در این شب راه میان دو جهان باز می‌شود و ارواح درگذشتگان‌شان نیز در این جمع حاضر می‌شوند و ارتزاق می‌کنند؛ پس کسانی که با سخاوت بیشتری در این جشن شرکت می‌کردند مورد شفاعت درگذشتگان نزد خداوند قرار گرفته و تا پایان آن سال از گزند بدی‌ها و بلاها در امان می‌ماندند.

از دیگر مراسمی که در این بخش برگزار می‌شد که البته هر کدام بعدها تغییر کرده و به شکلی کاملاً دگرگون درآمد، می‌توان به این موارد اشاره کرد: پوشیدن لباس‌هایی از پوست سر حیوانات، پیشگویی توسط کشیشان، خوردن سیب که سمبل پومانا (خدای میوه و درخت) بود و بردن باقی مانده‌های آتش و خاکستر به خانه‌ها با این نیت که آنها را از بدی‌ها و از سرمای زمستانی که در پیش بود در امان بدارد. در انتها کشیش‌ها با شب زنده‌داری، دعا و نماز آخرین شب سال را به پایان برده و ارواح مقدس را از برزخ به بهشت رهمنون می‌کردند. پس از گذشت سالیان دراز و با حمله رومی‌ها به این منطقه آیین هالووین دچار تغییراتی شد که ورود مسیحیان کریستین به این سرزمین و اختلاط عقاید آنها به یکدیگر در این تغییرات بی‌تأثیر نبود تا آنجا که کم‌کم «شب همه مقدسین» دیگر تنها متعلق به ارواح پاک نبود بلکه شیاطین و ارواح خبیثه را نیز در این جشن حاضر می‌دانستند. از این رو برخی از مردم در جشن هالووین لباس‌های عجیب و ترسناک می‌پوشیدند تا در برابر ارواح گناهکار ایستادگی کنند و به شکلی نمادین آنها را ترسانده و از میان خود برانند. رفته رفته با شکل گیری زندگی شهری، کشاورزان تنها قشری شدند که مصرانه این جشن را برگزار می‌کردند و برای آن به در خانه‌ها می‌رفتند و طلب غذا و خوراک برای پذیرایی در جشن می‌کردند. در همین دوران موضوع تریت (رفتار نیک: treat) و تریک (حیله و نیرنگ: trick) پیش آمد، به این صورت که اگر کسی سخاوت به خرج می‌داد و چیزهای بیشتری به هالووین اهدا می‌کرد برای او یک کار نیک انجام می‌دادند و هر کس کالا یا خوراک قابل توجهی نمی‌داد او را به سخره و بازی می‌گرفتند. اوایل سده ۱۹ بسیاری از ایرلندی‌ها به آمریکا مهاجرت کردند و به این ترتیب بسیاری از آیین‌ها و اعتقاداتشان بار دیگر دچار تغییر و تحول شد به عنوان مثال آمریکایی‌ها حضور شیاطین و ارواح گناهکار در هالووین را بیشتر مورد استقبال قرار دادند و بیشتر سمبل‌هایی که برای آن در نظر گرفتند ترسناک و خشن بود تا آنجا که شرارت و شیطنت در این شب کاملاً عادی و معمولی به نظر می‌رسید. گاه پیش می‌آمد که راه مردم را می‌بستند، به در خانه‌ها سبزی و میوه پرتاب می‌کردند، با سنگ و کلوخ دودکش خانه‌ها را مسدود می‌کردند و دیگران را مورد آزار و اذیت قرار می‌دادند با این عنوان که این اتفاقات ناشی از حضور ارواح موذی و شیاطین است و آنها هستند که مرم را «تحریک» می‌کنند. این اعمال باعث شد برگزاری هالووین در آمریکا برای مدتی متوقف و مسکوت بماند و پس از آن برای اولین بار به طور رسمی در سال ۱۹۲۰ به شکلی متعادل در آمریکا، هالووین جشن گرفته و به عنوان یک روز مذهبی شناخته شد. هر چند که باز هم این مراسم با آنچه در ذهن و نیت پدیدآورندگان قدیمی آن بود بسیار متفاوت برگزار شد.

هالووین در کشورهایی چون ایرلند و اسکاتلند همچنان یکی از روزهای مذهبی و محترم به شمار می‌رود و با برگزاری این جشن کم‌کم به استقبال کریسمس و میلاد حضرت عیسی می‌روند.




به هر حال ما هم میریم امشب در یکی از این جشن های هالووینی شرکت کنیم تا ببینیم چه قیافه هایی می بینیم 


سه شنبه 4 آبان 1389

دوست

   نوشته شده توسط: فایی    نوع مطلب :دست نوشته ،

بعضی روز ها توی این زندگی هست که فقط دلت می خواد ساعت ها تند تند بگذره و دوباره به خواب شب برسی ، دست و پات سرد، هوا بارونی که اصلا نمیشه فهمید اول صبحه یا غروبه، همش صدای خوردن قطره های بارون با باد شدید به شیشه اتاق و سقف شیروونی رو می شنوی و حس می کنی اگه الان بیرون بری حتما مریض میشی.
نهار خودم رو تنهایی خوردم، صحبت هر روزه ام رو با خانوادم تو ایران تموم کردم، صفحه فیس بوک رو هزار بار بالا و پایین بردم، هیچ استاتوس یا خبر یا عکس قشنگی نداشت . موزیک رادیو جوان طبق معمول تنها صدایی که توی خونه ی ما وقتی که تنهام  براهه.
دور و برم رو که نگاه می کنم هیچ کار اشتیاق آوری رو پیدا نمی کنم که برم سراغش، جز روشن کردن ماشین ظرفشویی  (که چقدر هم اشتیاق آوره!
امروزم باید برم سر کار چون انگار یکی دیگه از همکارامون نمیاد و من رو به عنوان جور کش ایشون انتخاب کردن.
تنها چیزی که این همه بی حالی و بی حوصلگی من رو ممکنه کم کنه داشتن یه دوست خوبه که واقعا قحطیشو دارم حس میکنم، چقدر دلم برای دوستای واقعی که تو ایران داشتم تنگ شده  کاش فقط یدونه از اون دوستارو اینجا داشتیم، دکتر هم این مشکل رو به اندازه ی من داره اما چه میشه کرد ، ما سعی می کنیم هم دوست هم باشیم ، هم همه کس هم ،اما خوب بعضی وقت ها هم از این قحطی گله می کنیم و افسوس می خوریم و آخرش یه این نتیجه می رسیم که این تنها بودن بعضا خیلی بهتر از اینکه با آدم های دوست نما بپری.



یکشنبه 2 آبان 1389

ترشی پزون

   نوشته شده توسط: فایی    نوع مطلب :دست نوشته ،

 همیشه شنبه ها روز منه، این یعنی که دکتر معمولا میگه امروز کاری رو می کنیم که تو دوست داشته باشی ، منم دوست دارم که این روز حتما به هر بهونه ای هم شده با هم بریم بیرون ، یا خرید خونه یا یه رستوران یا بعضی وقت ها پیاده روری و دوچرخه سواری ...
این هفته تا حرف زدنمون با ایران تموم بشه تقریبا بعد از ظهر شده بود ، هوا هم نیمه گرفته بود  اما من و دکتر تصمیم داشتیم بریم خرید بساط ترشی.. تا میتونستیم هر چیزی که میشه توی یه ترشی خرید و اینجا موجود در مغازه ها بود خریدیم و اومدیم خونه . تقریبا تا دیر وقت مشغول شستن و خورد کردن و مخلوط کردن مواد بودیم ، از همه کار سخت تر پیدا کردن ظرف برای این همه مواد بود، تا می تونستیم خلاقیت زدیم تا از هرچی ظرف خالی ماست گرفته تا شیشه های سس و خیار شور ، ظرف ترشی بسازیم. 
نتیجه این مراسم یه دو هفته دیگه یه عمل میاد که بعد از تست حتما خواهم گفت 


چهارشنبه 28 مهر 1389

کتابخونه

   نوشته شده توسط: فایی    نوع مطلب :دست نوشته ،

امروز بعد کلی این ور اون کردن مثل هفته پیش خودم رو مجبور کردم که بیام کتابخونه، یه مسیر بیست دقیقه ای با اتوبوس شلوغ که تقریبا اکثر جمعیتش دانشجو اند رو سر پا ایستادم  تا دانشگاه ، از اونجا هم پیاده قدم زدم تا به این ساختمون ژیگول چهار طبقه که اگه تو ایران بود حتما تو یکی از طرح ها یا پروژه هامون باید می رفتیم تحلیل معماریش می کردیم رسیدم.







 یه ساختمون شیشه ای با دو طبقه زیر زمین و چهار طبقه وسیع ،  اتاق های مطالعه مختلف که از صدا دار شروع میشه تا میرسه به این اتاقی که من الان توشم که مثلا سکوت کامل باید باشه جالبه برام ، یا شایدم از ندید بدید بودنمه چون من تو ایران هیچ وقت کتابخونه نمی رفتم مگر اینکه کتاب خاصی برای درس و دانشگاه لازمم بود یا صبح قبل امتحان تو کتابخونه ی داغون دانشگاه که فقط یه چهار دیواری بود که عنوان براش گذاشته بودن
به هر حال  اینجا که پر از آدم درس خونه ، انقدر که توی این همه فضا و امکانات (حتی تخت برای دراز کشیدن و خوابیدن) جای سوزن انداختن نیست و خیلی ها منتظر جای خالی هستند ، مثلا همین بغل دستیم ، الان سه ساعته که هی داره مسائل دیفرانسیل حل میکنه که من با دیدنشم یه جوریم میشه  دکترم اینجاست و  سرش به کار خودشه ، زنگ تفریحم نداره انگار
من که دو صفحه زبان خوندم حس می کنم الان دیگه علامه شدم و می تونم مثل چی از همین چهار تا لغتی که یاد گرفتم  سخنرانی کنم. به هر حال به این میگن اعتماد به نفس زیادی که آخرش سر ما رو بی کلاه میذاره .


چهارشنبه 28 مهر 1389

تنبلی

   نوشته شده توسط: فایی    نوع مطلب :دست نوشته ،

 دل و دماغ هیچ کاری رو ندارم... چند ساعت دیگه باید برم سر کار و مثل یه ادم خوشحال به همه لبخند بزنم، از بس که الکی لبخند میزنی بعد چند ساعت خود به خود شاد میشی و یادت میره با چه حالی از خونه خارج شده بودی
سعی کردم سرم رو به پختن مربای کدو تنبل گرم کنم و از خودم خوش سلیقگی زنونه نشون بدم اما دیگه اینجور کارا هم من رو قانع نمیکنه تا وقتی که هنوز کار بزرگتری واسه انجام دادن دارم اونم درس خوندن درست و حسابیه
این زبان خوندن من طلسم شده هر چی پیش میره بیشتر حس نادونی و خنگی وجودم رو میگیره، یه استرس همیشگی شده بدون اینکه اصلا حس پیشرفت بهم بده.
آهای تنبلی دست از سر ما ور دار وگرنه بعد تو افسردگی هم می خواد بیاد دست به یقه بشه با ما


سه شنبه 27 مهر 1389

تولد بابا

   نوشته شده توسط: فایی    

امسال دومین سال که تولد بابا پیشش نیستم، باز پارسال امید داشتم که دارم میرم ایران، اما امسال که معلوم نیست حالا حالا ها بتونم برم یا نه! همشون امشب رفتن رستوران اردک آبی و من اینجا در حالیکه حس سرماخوردگی بدی هم دارم باید بشینم به اون ور دنیا و شب پر خاطره ی خانواده ام فکر کنم.
پدرم بهترین بابای دنیاست که همیشه تولدش برام پر از حس خوب شاد بودن و در عین حال نگرانی از اضافه شدن به سن و سال بابام بوده، این روزها این موضوع سن و سال پدر و مادر خیلی بیشتر از گذشته آزارم میده تازه خوبه من فقط نوزده سال با بابام اختلاف سنی دارم ، دیگران که معمولا بیشتره چی بگن!! هیچ وقت دلم نمی خواد توی دنیایی باشم که حتی یک لحظه پدر و مادرم توش نباشن ، با اینکه الانم به اندازه ی یه نیمکره دورم ازشون ولی همین که هر روز باهاشون در تماسم خودش مامن آرامش منه.
پدر عزیز تر از جانم تولدت مبارک ، سال های سال تو باشی و با بودنت امید به زندگی رو به ما هدیه کنی و هدیه ما به تو تنها خوشبخت بودن و سعادتمند شدنمون باشه


تعداد کل صفحات: 47 1 2 3 4 5 6 7 ...